سه شنبه ۵ آگوست ۲۵ , ۲۰:۳۱
به نظرم یکی از نشانههای بلوغ احساسی، فرار نکردن از درد و رنج اجتناب ناپذیر حاصل از برقراری ارتباط با دیگران و عشق ورزیدنه.
وقتی جوجه گنجشکه رو برمیداشتم بیارم داخل، به مرگش فکر کردم. به اینکه احتمال مردنش خیلی بالاتر از زنده موندنشه و وقتی بمیره چقدر داغون میشم. به این فکر کردم که اگر اسمی روش بذارم هرگز نمیتونم فراموشش کنم.
با این وجود، اوردمش توی خونه. در حالی که اونقدر ظریف و ریز بود که به سختی میتونستم بلندش کنم، کف دستم نگهش داشتم و غذا توی دهنش گذاشتم. با قطره چکون بهش آب دادم و مقعدشو با گوش پاک کن تمیز کردم که مسدود نشه. و تمام این لحظات، انگار روی ابرا بودم. عشقی که تجربه کردم وصف ناپذیره. امروز توی اینترنت براش دنبال قفس و اسم بودم. اسمش رو به هیچکس نگفتم؛ چون فرصت نشد.
امروز از وقتی اومدم خونه و دیدم دیگه نفس نمیکشه سینهم تیر میکشه. گریه میکنم و این رو مینویسم. اما، در عین حال به خودم افتخار میکنم که بعد از این همه سال، بالاخره به نقطهای رسیدهم که عشق رو انتخاب میکنم، حتی وقتی که میدونم خیلی زود به درد ختم میشه.
پیکو-چان، ازت ممنونم که توی ساختمون من به دنیا اومدی و به من فرصت دادی برای ۲۴ ساعت ازت مراقبت کنم و بهت عشق بورزم.
زندگی خیلی چیز ظریف و شکستنیایه. زنده بودن شانسیه، و کوتاه مدت.
we're only here for just a moment in the light, one day it shines for us and next we're in the dark.
مرگ همونقدر اتفاقی و اجتناب ناپذیره که زندگی و تولد. توی این چند لحظهای که زنده هستم با تمام وجودم عشق میورزم و عشق رو انتخاب میکنم؛ چون زمان کوتاهی در اختیار دارم.
and at the end of the day,
nothing in the world belongs to me but my love, mine, all mine, all mine...
وقتی جوجه گنجشکه رو برمیداشتم بیارم داخل، به مرگش فکر کردم. به اینکه احتمال مردنش خیلی بالاتر از زنده موندنشه و وقتی بمیره چقدر داغون میشم. به این فکر کردم که اگر اسمی روش بذارم هرگز نمیتونم فراموشش کنم.
با این وجود، اوردمش توی خونه. در حالی که اونقدر ظریف و ریز بود که به سختی میتونستم بلندش کنم، کف دستم نگهش داشتم و غذا توی دهنش گذاشتم. با قطره چکون بهش آب دادم و مقعدشو با گوش پاک کن تمیز کردم که مسدود نشه. و تمام این لحظات، انگار روی ابرا بودم. عشقی که تجربه کردم وصف ناپذیره. امروز توی اینترنت براش دنبال قفس و اسم بودم. اسمش رو به هیچکس نگفتم؛ چون فرصت نشد.
امروز از وقتی اومدم خونه و دیدم دیگه نفس نمیکشه سینهم تیر میکشه. گریه میکنم و این رو مینویسم. اما، در عین حال به خودم افتخار میکنم که بعد از این همه سال، بالاخره به نقطهای رسیدهم که عشق رو انتخاب میکنم، حتی وقتی که میدونم خیلی زود به درد ختم میشه.
پیکو-چان، ازت ممنونم که توی ساختمون من به دنیا اومدی و به من فرصت دادی برای ۲۴ ساعت ازت مراقبت کنم و بهت عشق بورزم.
زندگی خیلی چیز ظریف و شکستنیایه. زنده بودن شانسیه، و کوتاه مدت.
we're only here for just a moment in the light, one day it shines for us and next we're in the dark.
مرگ همونقدر اتفاقی و اجتناب ناپذیره که زندگی و تولد. توی این چند لحظهای که زنده هستم با تمام وجودم عشق میورزم و عشق رو انتخاب میکنم؛ چون زمان کوتاهی در اختیار دارم.
and at the end of the day,
nothing in the world belongs to me but my love, mine, all mine, all mine...